|
این وبلاگ شرح تنهایی من است...
|
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
بارها و بارها عهد بسته ام که جز تو از کسی نخواهم... هیچ چیز را... در هیچ مورد ی...
اما چه راحت فراموش می کنم عهدی را که با تو و خود بسته ام...
و تاوان آن چقدر سنگین است...
" تحمل منت دگران "
نه نشد... این دل باز نشد... هنوز این دل ٬ تنگ است...
حتی گپ زدن با دوست عزیزی در کافه تریا نیز نتوانست کمی از این دلتنگی را برطرف کند...
خدایا ! یعنی می شود ؟!
می شود که بشود ؟!
به جلو بروم ؟!
هنوز نمی دانم... نمی دانم.
دلم برای ساعتی تنهائی و خلوت با تو پر می زند...برای اینکه روبروی گنبدت بنشینم و نگاه کنم ...
دلتنگ این شده ام که ساعتی گمان کنم نه ! باور کنم دگر مشکلی نیست...
فراموش کنم تمام غمها و دردها را... بل از وجودشان لذت برم... و حتی فراموش کنم خواسته هایم را...
وقتی که زمانی تنها آرزو و عشق تو معلمی بود چه شد که حالا حتی حاضر نیستی روزی را به معلمی بگذرانی... چه می توانی بگوئی ؟!
از عشق و علاقه تو کم شده است یا از توانت؟! یا نه از انسانهای پیرامونت خسته ای؟! کدامیک؟
بچه که بودم چقدر رابطه ها را گرم و صمیمی می پنداشتم... نمی فهمیدم دشمنی و حسادت چه طعمی دارد ؟!
بزرگتر شدم و فهمیدم... فهمیدم معنای نگاه ها را...
حالا اما به راحتی معنای حسادت و دشمنی را می فهمم.
این روزها تنها پناه من خداست... خدا... وعده یاریت کی خواهد آمد؟ کی ؟!

درست است یا نه ؟! این را نمی دانم ...
مدتی است این احساس با من است... چیزی مد ام در وجودم میگوید :
دایره نگاهت را محدود کن... تا روحت آرام شود ٬ وسعت بگیرد و به بلندا پر کشد.
وقتی تو به هر کس و هر چیز نگاه کنی... ذهن و روحت نیز مشغول هر کس و هر چیز خواهد شد.
چشمانت را به ندیدن عادت ده... تنها در صورت لزوم ببین!
راستی !
شب های عاشقان چه زود تمام می شود!
چه زود...
امکان ندارد... اگر فردی ٬ مکانی ٬ چیزی خاطره ای " تلخ و شیرین" را برایت تداعی کند بتوانی تلخی و شیرینی آن را از هم تفکیک کنی... که تنها به قسمت خوب آن فکر کنی و قسمت تلخ آن را فراموش کنی... خاطره ای که هم تلخ است و شیرین تلخی و شیرینی آن از هم جدا ناپذیر است...
همچون زمانی که برای به دست آوردن هدفی رنج بسیار کشیده باشی و به آن هدف برسی...
طعم آن پیروزی ـ وقتی به آن باز می گردی و مرور می کنی خاطراتت را ـ گس است... نه تلخ است و نه شیرین...
امتحانات رو به اتمام است... قسمت اعظم و مشکل آن را پشت سر گذاشته ایم... به قله رسیده ایم و راهی سراشیبی می شویم...
افتادن در سراشیبی به معنی سقوط هیچ خوب نیست.
اما وقتی تو ٬ امتحاناتت را یکی یکی بدهی و به پایان استرس ها و نگرانی ها چیزی نمانده باشد... آنگاه ٬ لذت بخش ترین سراشیبی را تجربه خواهی کرد...
السلام علیک یا صاحب الزمان!
به فدای تو ! که چه زیبا عموی خویش را ستوده ای:
" سلام بر عباس بن علی... آن یاری دهند برادرش به جان و تن و گیرنده فردایش به بهای امروز... آن فدا کننده خود و نگاهبان برادرش... آن شتابنده به سوی برادرش با آب و آن بریده شده هر دو دست."
" تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد "
و از صمیم قلب می خواهم سلامتی اتان را... و برای سلامتی اتان دعا می کنم هر صبح و شام...و باز می خوانم دعای فرج را... برای ظهورتان...
" از صبح زود را بیدار بودیم و اینک غروب بود... راهی طولانی را پشت سر گذاشته بودیم... خسته و گرسنه...
شور و ذوق زیارت خستگی و گرسنگی را از یاد می برد... مقصد مسجد جمکران بود...
کمی بعد وارد شدیم... شب زیارتی آقا بود و بسیار شلوغ...نماز گزاردیم و دعا کردیم...
هنگام رفتن بود...به یاد دارم صدای تو را... آن هنگام که ایستاده بودیم و دعا می کردیم.
گفتم : آقا را مجسم کنید با شالی سبز رنگ رعنا و چهره ای زیبا و نورانی که از دور می آیند... دعایمان را می شنوند و به حاجاتمان پاسخ می دهند...
و صدای تو بود که گفت : تا به حال به مشکلات آقا... به رنجها و ناراحتی هایشان فکر کرده ای... می دانی که حتی نمی دانند زمان ظهورشان را... می دانی که می بینند مرگ عزیزانشان را... می بینند تمام مشکلات جهان اسلام را... می دانی آلام و دردهایشان را... می دانی غمهایشان را...
همین کلام بود و دیگر هیچ...
آری ! تو بذر عشق واقعی به آقا را در قلب من نشاندی.
زهی خیال باطل! می دانم... این که محال است...
اما دست کم که می توانم زن صفت نباشم.
استاد عزیزی می گفت : بعضی از مردها در داشتن صفات اخلاقی بد از زن ها بدتر هستند... جنسیت مهم نیست... سعی کن که اخلاق های بد نداشته باشی...
اما این تنها یک جنبه از قضیه است... از اخلاق که بگذریم... جنس مرد خیلی راحت تر آفریده شده است... چون زن هستی محکوم به خیلی از چیزها خواهی بود... حتی محکوم به فنا...
مدام دور خودم می چرخم...
انگار که به دنبال چیزی بگردی... اما ندانی آن چیست.
دائم هدف هایم را گم می کنم... و تا آنها را بیابم فرصت از دست رفته است...
دیگر زمانی باقی نمانده است... هنوز کاری نکرده ام... هیچ کار نکرده ام... هیچ!
و من خوب می دانم... این احساس من را از بین خواهد برد.
چرا ما را از مرگ ترسانده ؟! و بزرگمان کرده اند با ترس از مرگ...
چرا باید اینگونه باشد ؟!
و نترسیم از مرگ
( مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است. )
" سهراب "
هیچ مراسمی مسخره تر از شب یلدا
و هیچ شبی بدتر از آن نیست!
یک استاد چقدر باید احمق باشد که ملاک افسردگی انسانها را ٬ تنها ٬ نداشتن شوهر یا زن ٬ نداشتن کار و به قول خودش عامل نبودن انسانها بداند ؟!
یعنی تو اگر کار داشتی ٬ شوهر داشتی ٬ زن داشتی و بچه ٬ آنگاه عاملی و افسرده نخواهی شد و در غیر اینصورت افسرده ای...
ببینید روحیه دادن را ! ![]()
این بحث حاشیه ای امروز کلاس بود و جالب این بود ٬ استاد روی حرف خود اصرار داشت و اجازه صحبت به کسی نمی داد... فکر کنم تازه ازدواج کرده بود!
حالا یک سوال
: پس این همه آدمهایی که ٬ هم سر کار می روند ٬ هم خانواده دارند و هزار تا چیز دیگر... چرا افسرده هستند؟!
بنابراین ملاک باید فراتر از این باشد...
اگر مردد بودی شیر یا خط کن ٬ یا اگر خواستی استخاره! حرکت کن و بیافرین! کیفیتش مهم نیست.
نفس کار کردن مهم است. در رکورد و ایستائی منجمد خواهی شد و خواهی مرد. سعی کردن را باید فراموش کرد ٬ باید انجام داد!
اگر سعی کنی سنگی را از زمین برداری ٬ یک اتفاق بیشتر نخواهد افتاد یا سنگ را از سر راه برداشته ای یا برنداشته ای ٬ دیگر در اینجا سعی معنی ندارد و فقط برداشتن سنگ است که در هستی معنی پیدا می کند و بس. یا کاری انجام می دهیم یا هیچ.
" قسمتی از کتاب خرچنگ های بلوری مصطفی دشتی"
و به این فکر می کنم که چه تلخ و دردناک است...که اگر همه کارهایم سعی بوده باشد... کاری آیا صورت گرفته یانه ؟! به حقیقت نمی دانم... و از کجا باید فهمید؟!
هر ثانیه و هر لحظه که می گذرد بیشتر و بیشتر از خودم فاصله می گیرم... دارم تبدیل می شوم به آنی که نیستم... تبدیل به یک من دیگر... منی که با من خیلی فاصله دارد...
چاره ای نیست ٬ باید دور شد... دور دور دور... تا جائی که خود را نشناخت... تا جائی که این من ٬ من را نشناسد...
سخت است ولی باید دور شد... باید از نو متولد شد !