تبليغاتX
چشمانم در امتداد توست......
این وبلاگ شرح تنهایی من است...
 
 زمانه به من آموخته است که:
  دست دادن معنای رفاقت نیست ...
 و مهربانی قول ماندن ...
 عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ...
 و درس خواندن ضمانت خوشبختی و کار یافتن ...
 و...... بی نهایت نقطه تا دلت بخواهد... هیچ چیز ضمانت هیچ چیز نیست.
 دل خوش مدار هیچ ضمانتی برای تو نیست...
 هیچ ضمانتی در این دنیا نیست که تو بگوئی آن کار را انجام خواهم  داد تا آن نتیجه  را ببینم...
 هیچ ضمانتی نیست... هیچ ...
 اما همچنان باید بروی... که در ایستائی نمانی و مرداب نشوی... برو حرکت کن... اما  مطمئن نباش که  برسی...
مگر نمی دانی،  این دنیا وارونه است!
 وقتی تو می خواهی... او نمی خواهد و نمی شود... وقتی نمی خواهی... او می خواهد لاجرم می شود...
   " بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ                   که گر ستیز کنی روزگار بستیزد "
راستی چه تلخ است!
 
اصلا برای چه درس می خوانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگر نمی دانم...
در درس خواندن هم چیزی نیافتم.
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

 بارها و بارها عهد بسته ام که جز تو از کسی نخواهم... هیچ چیز را... در هیچ مورد ی... 

  اما چه راحت فراموش می کنم عهدی را که با تو و خود بسته ام...

 

 و تاوان آن چقدر سنگین است... 

  "  تحمل منت دگران   "

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

نه نشد... این دل باز نشد... هنوز این دل ٬ تنگ است...

 حتی گپ زدن با دوست عزیزی در کافه تریا نیز نتوانست کمی از این دلتنگی را برطرف کند...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

 

خدایا ! یعنی می شود ؟!

می شود که بشود ؟!

به جلو بروم ؟!

هنوز نمی دانم... نمی دانم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

دلم برای ساعتی تنهائی و خلوت  با تو پر می زند...برای اینکه روبروی گنبدت بنشینم و نگاه کنم ... 

دلتنگ این شده ام که ساعتی گمان کنم نه ! باور کنم دگر مشکلی نیست... 

فراموش کنم تمام غمها و دردها را... بل از وجودشان لذت برم... و حتی فراموش کنم خواسته هایم را...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 وقتی که  زمانی تنها آرزو و عشق تو معلمی بود چه شد که  حالا حتی حاضر نیستی روزی را به معلمی بگذرانی... چه می توانی بگوئی ؟!

از عشق و علاقه تو کم شده است یا از توانت؟! یا نه از انسانهای پیرامونت خسته ای؟!  کدامیک؟

 بچه که  بودم چقدر رابطه ها را گرم و صمیمی می پنداشتم... نمی فهمیدم دشمنی و حسادت چه طعمی دارد ؟! 

 بزرگتر شدم و فهمیدم... فهمیدم معنای نگاه ها را...

حالا اما به راحتی معنای حسادت و دشمنی را می فهمم.

 این روزها تنها پناه من خداست...  خدا... وعده یاریت کی خواهد آمد؟ کی ؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

درست است یا نه ؟! این را نمی دانم ...

 مدتی است این احساس با من است... چیزی مد ام در وجودم  میگوید :

دایره نگاهت  را محدود کن... تا روحت آرام شود ٬  وسعت بگیرد و به بلندا پر کشد.

وقتی تو به هر کس و هر چیز نگاه کنی...  ذهن و روحت نیز مشغول هر کس و هر چیز  خواهد شد.

چشمانت را به ندیدن عادت ده... تنها در صورت لزوم ببین!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

 

 

راستی !

شب های عاشقان چه زود تمام می شود!

چه زود...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

 امکان ندارد... اگر فردی ٬ مکانی ٬ چیزی خاطره ای " تلخ و شیرین"  را برایت تداعی کند بتوانی تلخی و شیرینی آن را از هم تفکیک کنی... که تنها به قسمت خوب آن فکر کنی و قسمت تلخ آن را فراموش کنی... خاطره ای که هم تلخ است و شیرین تلخی و شیرینی آن  از هم جدا ناپذیر است...

همچون زمانی که برای به دست آوردن هدفی رنج بسیار کشیده باشی و به آن هدف برسی...

طعم آن پیروزی ـ وقتی به آن باز می گردی و مرور می کنی خاطراتت را ـ  گس است... نه تلخ است و نه شیرین...

  •  امروز به دانشگاه تهران رفتم... جائی که زمانی برای به دست آوردن هدفی سختی بسیار ی متقبل شدم...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

 

 امتحانات رو به اتمام است...  قسمت اعظم و مشکل آن را پشت سر گذاشته  ایم...  به قله رسیده ایم و راهی سراشیبی می شویم...

 افتادن در سراشیبی به معنی سقوط  هیچ خوب نیست.

 اما وقتی تو ٬  امتحاناتت را یکی یکی بدهی و به پایان استرس ها و نگرانی ها چیزی نمانده باشد...  آنگاه ٬  لذت بخش ترین سراشیبی را تجربه خواهی کرد...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

   

 

السلام علیک یا صاحب الزمان!

به فدای تو ! که چه زیبا عموی خویش را ستوده ای:

 " سلام بر عباس بن علی... آن یاری دهند برادرش به جان و تن و گیرنده فردایش به بهای امروز... آن فدا کننده خود و نگاهبان برادرش... آن شتابنده به سوی برادرش با آب و آن بریده شده هر دو دست."

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 نمی دانم که در کلام تو چه بود و آن کلام بر من چه اثر داشت که هر روز صبح و شام  دعا می کنم که :

       " تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                 وجود نازکت آزرده گزند مباد "

و از صمیم قلب می خواهم سلامتی اتان را... و برای سلامتی اتان دعا می کنم هر صبح و شام...و باز می خوانم دعای فرج را... برای ظهورتان...

  " از صبح زود را بیدار بودیم و اینک غروب بود... راهی طولانی را پشت سر گذاشته بودیم... خسته و گرسنه...

شور و ذوق زیارت خستگی و گرسنگی را از یاد می برد... مقصد مسجد جمکران بود...

کمی بعد وارد شدیم... شب زیارتی آقا بود و بسیار شلوغ...نماز گزاردیم و دعا کردیم...

هنگام رفتن بود...به یاد دارم صدای تو را... آن هنگام که ایستاده بودیم و دعا می کردیم.

گفتم : آقا را مجسم کنید با شالی سبز رنگ رعنا و چهره ای زیبا و نورانی که از دور می آیند... دعایمان را می شنوند و به حاجاتمان پاسخ می دهند...

و صدای تو بود که گفت :  تا به حال به مشکلات آقا... به رنجها و ناراحتی هایشان فکر کرده ای... می دانی که حتی نمی دانند زمان ظهورشان را... می دانی که می بینند مرگ عزیزانشان را... می بینند تمام مشکلات جهان اسلام را... می دانی آلام و دردهایشان را... می دانی غمهایشان را...

 همین کلام بود و دیگر هیچ...   

 آری ! تو بذر عشق واقعی به آقا را در قلب من نشاندی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

  • تقریبا به همه چیز عادت کرده ام... همه چیز... حتی به تنهائی...  حالا آنقدر به تنهائی عادت کرده ام که گاهی از این عادت وحشت  می کنم.

 

  • گاهی از زن بودن خودم بدم می آید و الان هم... ای کاش زن آفریده نشده بودم... 

    زهی خیال باطل!  می دانم... این که محال است...

    اما دست کم که می توانم زن صفت نباشم. 

    استاد عزیزی می گفت : بعضی از مردها در داشتن صفات اخلاقی بد از زن ها بدتر هستند... جنسیت مهم نیست... سعی کن که اخلاق های بد نداشته باشی...

اما این تنها یک جنبه از قضیه است... از اخلاق که بگذریم... جنس مرد خیلی راحت تر آفریده شده است... چون زن هستی محکوم به خیلی از چیزها خواهی بود... حتی محکوم به فنا...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

شدم مثل فرفره...

مدام دور خودم می چرخم...

انگار که به دنبال چیزی بگردی... اما ندانی آن چیست.

دائم هدف هایم را گم می کنم... و تا آنها را بیابم فرصت از دست رفته است...

دیگر زمانی باقی نمانده است... هنوز کاری نکرده ام...  هیچ کار نکرده ام... هیچ!

و من خوب می دانم... این احساس من را از بین خواهد برد. 

     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

      
  • چرا از مرگ می هراسیم... ؟!

  چرا ما را از مرگ ترسانده ؟!  و بزرگمان کرده اند با ترس از مرگ...

            چرا باید اینگونه باشد ؟!

 

و نترسیم از مرگ

( مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.

و همه می دانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است. )

                                                                           " سهراب "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 
 

   هیچ مراسمی مسخره تر از شب یلدا

      و هیچ شبی بدتر از آن نیست!

 
  • امشب به اندازه یک آسمان دلم تنگ است!     

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

اصلا من هیچ ٬ شما خود قضاوت کنید : 

یک استاد چقدر باید احمق باشد که ملاک افسردگی انسانها را ٬ تنها ٬ نداشتن شوهر یا زن ٬ نداشتن کار و به قول خودش عامل نبودن انسانها بداند ؟!

یعنی تو اگر کار داشتی ٬ شوهر داشتی ٬  زن داشتی و بچه ٬ آنگاه عاملی و افسرده نخواهی شد و در غیر اینصورت افسرده ای...

ببینید روحیه دادن را ! 

این بحث حاشیه ای امروز کلاس بود و جالب این بود ٬ استاد روی حرف خود اصرار داشت و اجازه صحبت به کسی نمی داد... فکر کنم تازه ازدواج کرده بود!  

حالا یک سوال  : پس این همه آدمهایی که ٬ هم سر کار می روند ٬ هم خانواده دارند و هزار تا چیز دیگر... چرا افسرده هستند؟!

بنابراین ملاک باید فراتر از این باشد...

  • همیشه به دکتر حسابی ٬ مرام و اخلاقش فکر می کنم... ای کاش در این زمانه نیز از این دست اساتید نصیب شوند!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

فقط کار کردن ماست که به وجود ما معنی می دهد. نباید تردیدهای بی مورد جلو حرکت را بگیرد!

اگر مردد بودی شیر یا خط کن ٬  یا اگر خواستی استخاره! حرکت کن و بیافرین! کیفیتش مهم نیست.

نفس کار کردن مهم است. در رکورد و ایستائی منجمد خواهی شد و خواهی مرد. سعی کردن را باید فراموش کرد ٬ باید انجام داد!

اگر سعی کنی سنگی را از زمین برداری ٬ یک اتفاق بیشتر نخواهد افتاد یا سنگ را از سر راه برداشته ای یا برنداشته ای ٬ دیگر در اینجا سعی معنی ندارد و فقط برداشتن سنگ است که در هستی معنی پیدا می کند و بس. یا کاری انجام می دهیم یا هیچ.

                                 " قسمتی از کتاب خرچنگ های بلوری مصطفی دشتی"

  • چقدر این کتاب را دوست دارم...  از هر بار خواندنش لذت می برم...

    و به این فکر می کنم که چه تلخ و دردناک است...که اگر همه کارهایم سعی بوده باشد... کاری آیا صورت  گرفته یانه ؟! به حقیقت نمی دانم... و از کجا باید فهمید؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

 

هر ثانیه و هر لحظه که می گذرد بیشتر و بیشتر از خودم فاصله می گیرم... دارم تبدیل می شوم به آنی که نیستم... تبدیل به یک من دیگر... منی که با من خیلی فاصله دارد...

چاره ای نیست ٬ باید دور شد... دور دور دور... تا جائی که خود را نشناخت... تا جائی که این من ٬ من را نشناسد...

سخت است ولی باید دور شد...  باید از نو متولد شد !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  |